تبليغاتX
من و مهربونم

این روزا زیادی از ناراحتی هام حرف زدم. طوری که بعضی هاتون فکر کردن روجکمون باعثشه . الهی قربونش برم من اونه که نیومده دل من و بابایی شو برده چرا غم بده بهمون.اونقدر قربون صدقه اش می رم که ناراحت نشه... بعد از اون وروجکی که از الان شیطنت های مامانش رو گرفته معلومه از اون خوردنی هاس هووووووووووووووووم

اما ناراحتی ام از یکی از دوستام بود که خدا رو شکر بهتره اونم با یه سری صحبتها و ...
اه دلم یه هوای تازه میخواد
یه جا که توش تو نفس بکشم و از بودن لذت ببرم .
دلم یه مهمونی میخواد هیچ کی نمیخواد احیانا" منو خونش دعوت کنه...

خسته بودم از خودم اما الان خوبم اونقدر خوب که چند روزه تغییراتم رو حس میکنم

مخصوصا با تکون های این شیطون بلا هر روز عاشق تر میشم . عاشقتم

مرسی از همه دوستانی که نگرانم شدن به خاطر یه سری از درد و دلهام... قول می دم دیگه از غمام نگم .

 




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 14:38 سه شنبه هفدهم شهریور 1388 نوشته


امروز سالروز ازدواجمونه. در اصل سالروز عقدمون، عقدی که بعدش زندگی مشترک رو شروع کردیم.

۷ شهریور سال ۸۱ همزمان بود با روز زن . اون سال من هم اولین کادوی روز زن رو از آقاهه گرفتم هم برای مامان خودم و مامان آقاهه هدیه خریدیم و عصرش هم مراسم عقدمون بود.

خیلی خوب بود دوست داشتم.

امروز می خوام بعد از سالها که این روز رو برای خودم و آقاهه جشن بگیرم اما حوصله اش رو ندارم فقط به خریدن یه شاخه گل و خریدن یک کیک ساده و کوچولو و درست کردن یه شام خوشمزه اکتفا میکنم.

بدجوری سرما خوردم اونقدر حالم بده که دیگه داره اشکم رو در میاره. آخه با این همه مراقبت..

یه لحظه اونقدر داغ میشم که چاره اش باد کولره یه لحظه هم اونقدر سردم میشه که چاره اش پناه بردن به دوش آب داغه

بدشانسی بی اشتهایی که پیدا کردم. آقاهه امروز میگه چرا غذا با خودت نیاوردی ناهار چی میخوری؟ میگم حالا یه چیزی میخورم دیگه

میگه منی که تو رو میشناسم هیچی نمی خوری به اشتهات نگاه نکن آدم سرما خورده زیاد میل به خوردن نداره اما یه چیزی بخور حتما"

آخر شهریورماه تولد آقاهه اس از الان دارم فکر میکنم براش چه هدیه ای بخرم. یه راهنمایی بدین البته اینو هم بگم برای خرید لباس و کفش باید خودش باشه چون سلیقه هامون یکم با هم ناهمخونه...

اصلا" چطوره با خودش بریم خرید نظرتون چیه؟؟




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 10:1 شنبه هفتم شهریور 1388 نوشته


اول یه توضیح راجب پست قبل بدم . پست قبل رو به دلیل اینکه متنی بود که شاید برای بعضی ها خوشایند نبود فقط متنش رو حذف کردم و این حذف باعث شد دوستان من فکر کنند که من کلا" وب رو حذف کردم که یه اشتباه کوچولو بود. همین یعنی هنوز هستیم

دوم: این روزا هر کی می یاد حرف می زنه آخرش میگه شما تازگی ها خیلی عصبانی جواب می دین و .. من نمی دونم والا انتظار دارن بلند شم نازشون کنم بگم ببخشین ..

خودم اصلا احساس نمی کنم اونقدر تغییر کرده باشم که بخوام عصبی شده باشم خدایا یعنی واقعا" اینجوری شدم یا شایدم تو خونه آقاهه خیلی نی نی به لالامون می ذاره و باعث شده توقعم بره بالا

دلم نمیخواد اینجوری بشه هر کی میبینه یه چیزی میگه چند روز پیش یکی از همکارا فکر کرده تو خونه مشکلی دارم میگه کمکی از دستم بر می آد جالب ماجرا اینجاست که وقتی با کمال خونسردی هم صحبت میکنم میگن تو عصبانی هستی

خدا میدونه این بچه  چی می خواد بشه؟ چند روز پیش به همکارم میگم فکر کنم از اون شیطون هایی باشه که دست منو از پشت ببنده منی که اینقدر شلوغ و شر و شور بودم الان اینقدر آروم شدم احتمالا این فینقیلی همه شیطونیم رو گرفته دیگه ، خدا به دادم برسه.

به آقاهه میگم من خیلی عصبی شدم میگه نمی دونم چرا؟ میگم آخه هر کی میاد میگه خانم شما چرا اینقدر عصبانی برخورد میکنین . میخنده میگه با من که جرات نداری ولی شاید با ارباب رجوع اینجوری باشی شاید دیگه حوصله نداری جواب بدی و .. میگم آخه بعضی هاشون پر توقع و پررو هستن.

خدا رو شکر اینجا با کسی تندی نکردم وگرنه اینجا هم میگفتن که عصبانی شدی و ...

 




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 11:25 شنبه سی و یکم مرداد 1388 نوشته


حذف شد




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 15:27 چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 نوشته


این ماجرا برای دیروز است.

دیروز عصر آقاهه اومد دنبالم . چند وقتی بود که سپر عقب ماشین به دلیل نامعلومی رنگش رفته بود آقاهه به من گفت که پیگیری کنم چطوری برای تعویض اقدام کنیم و ...

منم با پرس و جو از واحد آپشن این جواب رو گرفتم که چون اعتبار گارانتی تموم شده باید سپر بخریم و همین جواب هم به آقاهه دادم تا اینکه دیروز گفت که رفته قسمت بازرسی رنگ شرکت و با بازدید ماشین گفته بودن که اگر یک ماه زودتر می اومدی هر دو تا سپر رو برات عوض میکردیم ولی الان پیرو اعلام واحد کیفی مدت زمان گارانتی رنگ از سه سال به یک سال کاهش پیدا کرده .. بعد داشت غر غر می کرد که اگر تو پیگیری می کردی و ... منم خیلی ناراحت شدم گفتم من که پرسیده بودم نمی دونستم سپر ماشین هم جز گارانتی رنگ میشه که وگرنه میگفتم که رنگ سه سال گارانتی داره.. بعدشم عصبانی شدم و گفتم اصلا از این به بعد کارهای خودتو خودت پیگیری کن به من دیگه ربطی نداره. اشک تو چشمم جمع شده بود نمی دونستم اونقدر حساس شدم که این موضوع الکی هم بخواد ناراحت کنه رومو برمیگردوندم می دونستم اگر ببینه برام دست می گیره و ..

کمی گذشت و تعریف کرد که امروز جهان برگشته بود(جهان یکی از همکارانشه که رفته بود کربلا)بچه ها با خودشون هماهنگ کرده بودن که اگر این اومد هیچ کس باهاش روبوسی نکنه . ما تا اومدیم به خودمون بیایم دیدیم ماشین اول رفته و جهان با ما بیاد فداکار گفت که آقاهه بشین تو ماشین بیاد ببینه نشستی بی خیال میشه وقتی هم پیاده شیم که دیگه یادش رفته . اما ما نشستیم تو ماشین و جهان هم اومد نشست کنارمون و گفت به آقاهه چاکریم و مخلصیم دستش رو انداخت دور گردنمون و دو تا ماچ آبدار به صورتمون زد دیدم فداکار داره از تو آینه نگاه میکنه و میخنده گفتم اگر این هیچ کس رو ماچ نکنه اینا برا من دست میگیرن . برای همین وقتی رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم گفتم جهان جان پس فداکار چی اونو ماچ نکردی رفت سمتش و چاکرم و مخلصم اونم ماچ کرد.

رفتیم تو واحد دیدم بچه ها هر کدوم خودشو زده به یه راه اول از همه رئیس واحد بود که سرشو کرده بود تو مانیتورش و گفت سلام جهان جان ببخش من تا چند تا نامه مهم دارم

آقاهه میگه تو واحد گفتم برای سلامتی کربلایی جهان صلواتو وقتی تموم شد گفتم خوب جهان جان اول از رئیس شروع کن . شهرام سرخ و سفید شد و جهان رفت طرفش و بغلش کرد و چند تا ماچ آبدارش کرد مسعود که همون موقع فرار کرد رفت تو دستشوئی بعدش رفت حمید رو بوسید که حمید بلافاصله رفت تو دستشوئی و شروع کرد دست و صورتش رو با کف فراون شستن خلاصه دیده بوسی ها که تموم شد مسعود از تو دستشوئی در اومد و رفت تو اتاقش و در رو بست آقاهه میگه شهرام رو کرد به من و گفت که اگر مسعود رو ماچ نکنه من می دونم با تو منم گفتم کاریت نباشه رفتم کنار جهان و گفتم مسعود رو دیدی اونم گفت نه؟ گفتم از دستت ناراحت شده که چرا جهان سراغی از ما نگرفته و .. خلاصه جهان رفت تو اتاق مسعود و اگر همه رو سه تا ماچ کرده بود مسعود رو چهارتا نماچ آبدارش کرد و اومد مسعود هم بدو بدو با یه عالمه مایع شروع کرد صورتش رو شستن اونقدر این صورتش رو کف مالی کرده بود که هر هر خنده شده بود.

خلاصه در آخر این من بودم که کف ماشین پخش شده بودم . امان از این آنفولانزای خوکی ...




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 12:2 پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 نوشته


چند شب پیش یه عروسی دعوت بودیم - عروسی دختر یکی از همسایه هامون . آقاهه اصرار میکرد که بریم ولی من اولش دوست داشتم برم اما بعدش پشیمون شدم اونم به این دلیل که می دونستم تو جمعشون عذاب میکشم به آقاهه میگفتم بابا تو مردی تو مجلس مردونه هم می شینین وقتی میگن یه خانم داره می یاد بلند نمی شین بدو بدو خودتو بپوشونین که اما من اگه تو اون مجلس باشم خودت مراسم عقدشون رو دیدی که قاطی بود حالا درسته تالاره اما وقتی بگن اقای داماد میخواد بیاد تو  اگر من بینشون خودمو بپوشونم یه جوری نگاه میکنن و من خوشم نمی یاد. گفتم دوست داری خودت برو اگر هم بری که باید یه کادو بدیم پس با یکی برو به جای من. خنده اش گرفت و نهایتا منصرف شد و نرفت.

روز جمعه هم که برنامه ای داشت برای خودش، آسانسور خراب شده بود من هم ازشب قبل خونه خدیجه خانمشون بودم یعنی من به همراه خواهر شوهر و دختراش - مردامون هم خونه ما

آخه خونه ما و خدیجه اینا روبروی همه - انگار آسانسور هم از همون شب قطع بود و من تا عصر رو جمعه یعنی تا ساعت هفت خونه اونا موندم تا اینکه آسانسور درست شد وای مصیبتی بود.

دیگه ساعت سه که شده بود اونقدر خسته بودم که دلم میگفت بیخیال بابا نهایتا ۵ طبقه اس دیگه میتونی بری . اما همه منو منع میکردن.

یه مشورت : از موقعی که موضوع این وروجک رو به آقای مدیر گفتم بیچاره همه جوره مراعاتمو میکنه طوری که من خجالت میکشم این مدت هم بنده ای که همیشه تا آخر وقت اینجا بودم الان بمحض اتمام ساعت کاری حالا نیم ساعت اینور تر تا آقاهه بیاد می رم دلم براش می سوزه دلم می خواد بمونم تا سخت نباشه براش اما یه جورایی برای خودمم سخته همه هم بهم میگن وقتی اون بهت اجازه داده تو بیا خونه دیگه نباید به این چیزا فکر کنی الان شرایط فرق میکنه شما چی میگین؟ خودم میگم الان که وضعیتم بهتره بمونم بهتره ...

 




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 11:10 یکشنبه یازدهم مرداد 1388 نوشته


سلام به همه دوستان خوبم- اگر مدتی نبودم شرمنده مشغله کاری و دغدغه های ذهنی همه دست در دست هم داده بودن تا منو از خودم دور کنن این روزا به شدت خشته و کسلم یه جورایی حوصله خودمم ندارم یکی از همکارام میگه مراقب باش دچار افسردگی نشی خیلی آروم و معصوم شدی

اینو قبول دارم که آروم شدم اونم یه چیزی بیشتر از کمی

هفته گذشته یه عروسی رفته بودم گرگان هوا به شدت گرم منم که عاجز شده بودم اما خوب یه جورایی بستگان درجه یک بودن دیگه ...

نمی دونم چرا وقتی می رم شهرستان دیدن مامان اینا تا دو سه روز اول اوضاع خوبه اما خدا به داد برسه اگر بیشتر بشه من یه جورایی قاطی میکنم ولی بعدش که برمیگردم تهران کلی شرمنده می شم از اینکه چرا من با مامان اینجوری برخورد کردم و حرف زدم البته این اوضاع تو این دوران بدتر شده یه جورایی به شدت حساس تر شدم

شب پامو کرده بودم تو یه کفش که الان باید برگردیم اونقدر عاصی شده بودم از موندن که اندازه نداشت همه میگفت الان دیر وقته خسته این مخصوصا آقاهه اما انگار من لج کرده بودم اصرار داشتم که الان

بعد از جمع و جور کردن وسایل ساعت ده و نیم شب از خونه مامان اینا اومدیم بیرون هنوز زیاد دور نشده بودیم که من یهو زدم زیر گریه آقاهه متوجه شد و زد کنار و گفت تا نگی چی شده و چرا داری گریه میکنی حرکت نمیکنم حالا من هی میگفتم آقاهه حرکت کن من بهت چیزی نمی گم اما از اون اصرار که چی شده و ... من هم گفتن هیچی یک هفته اس اینجایی اما منو نبردی تا به بابام یه سر بزنم اما خودت وارد شهر که میشی اول از همه می ری سراغ خواهرت و تا یه ساعت هم باشه اونجا می شینی و ... اونم گفت که تو عجب بی انصافی خوب میگفتی می بردمت مگه تو به من برای خواهرم یادآوری میکنی من همیشه وقتی وارد شهر می شم یاد اون می افتم و .. خلاصه آخر هم گفت الان می برمت و منم گفتم که الان دیر وقته و نمی یام و می ترسم و... ولی تا عید سال آینده شاید شرایط رفتن نداشته باشم و همین منو بیشتر ناراحت میکرد دردسر ندم تا نزدیکی های تهران همینطور گریه میکردم . آخرش هم خوابیدم که آقاهه تعریف میکنه و میگه دیگه توبه کار شدم این موقع حرکت کنم تو که خواب بودی ولی چند بار خوابم برد و هر بار خواست خدا بود و ...

فکر کنین ما مسیر ۴-۵ ساعته رو هفت ساعت تو راه بودیم .

الان اوضاع و احوال خوبه - وروجکمونم خوبه یه سری اتفاقات متفرقه دیگه هم افتاده که تو این ناراحتی ها و به قولی افسردگی ها بی تاثیر نیست اما چه باید کرد جز سوختن و ساختن

مواظب خودتون باشین ما رو هم تو این روزهای قشنگ دعا کنین که کم سعادت بودیم ..




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 9:48 یکشنبه چهارم مرداد 1388 نوشته


زبون نصیحتم خیلی خوبه، تـــــــــــــوپ، گاهی وقتها حرفایی که میزنم باورم نمی شه حرف منه

یکی از اصلی ترین دلیل هاش اینه که خودم عمل کننده برای حرفایی که می زنم نیستم یعنی این حرفا

یه جورایی فقط برای دیگرونه . یه جورایی خوب لالایی میخونم اما خودم خوابم نمی بره

صحبت با کسی که دلش میخواست درد و دل کنه این مطلب رو آورد تو ذهنم.

جالب این ماجرا اینه که همیشه می مونم چرا همیشه منو به عنوان یه محرم راز انتخاب میکنن

راز های زیادی تو سینه دارم اما چرا محرم شدم برای شنیدنش رو نمی دونم.شده شما هم محرم اسرار

دیگرون بشین انتخاب بشین برای دونستن مطالبی که شاید طرفتون نتونسته به کسی بگه اما به قول

خودش شما اینگونه و آنگونه بودی که انتخاب شدی ... باید برم مشاور شم فکر کنم موفق باشم ...




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 18:12 یکشنبه هفتم تیر 1388 نوشته


سه شنبه 2 تیر1388 ساعت: 3:7 توسط:rahnama
salam azizam, man faghat mekham komaket konam, moshkele javonay en dore zamone ene ke khod erzaee zeyad mekonan, va en khod avaghebe bad va sangene dare baray hamin gonahe, hala man ghaste bade nadaram, faghat mekham komaket konam, 1ke az avamele khod erzaee afsordege va be haley,khastege, shadabero az beyn bevare, javonet az beyn mere, hala man nemedonam shoma hamchin kare mekoned yana, kolan megam baray behbode va behtar shodane ozay khodeton, va age be khodam iman dashte bashe, va namazetam sare vaght be khone, hech vaght ehsase tanhaee nemkone, chon hameshe khoda bahate, movafagh bashe azizam, eltemase 2a.
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
افسردگی..
 ترجمه فارسی: سلام عزیزم من فقط میخوام کمکت کنم. مشکل جوونای این دوره زمونه اینه که خودارضائی زیاد میکنن و این خود عواقب بد و سنگینی داره برای همین گناهه حالا من قصد بدی ندارم فقط می خوام کمکت کنم. یکی از عوامل خود ارضائی عارضه افسردگی و بی حالیه،خستگی شادابی رو از بین می بره، جوانیت از بین میره حالا من نمی دونم شما همچین کاری میکنی یانه؟کلاْ میگم برای بهبود و بهتر شدن اوضاع خودتون و اگه به خودم ایمان داشته باشی و نمازتم سر وقت بخونی هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنی چون همیشه خدا باهاته. موفق باشی عزیزم . التماس دعا

این بالایی نظری است که یه آدم به اصطلاح دلسوز برای من گذاشته و خواسته کمکم کنه.

واقعا سپاسگزارم




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 10:44 سه شنبه دوم تیر 1388 نوشته


این روزا به شدت دچار بی حوصلگی و یه جورایی افسردگی شدم حوصله خودمو که ندارم هیچ حوصله هیچ کس دیگه هم ندارم

حوصله مشتری ها رو هم ندارم. من که اینقدر صبور بودم الان اگه بخوام حرفی رو تکرار کنم عصبانی میشم و ...

به دلیل این موضوعات تا زمانی که یه آدم با حوصله و دوباره صبور بشم فکر نمیکنم بتونم چیزی اینجا بنویسم ...




لينك ثابت این مطلب رو خانمه در ساعت 8:10 شنبه سی ام خرداد 1388 نوشته